تبليغاتX
از این همه دروغ

از این همه دروغ

" حرف های زیادی"

 

 

از دوستای خوبی که من را در این وبلاگ همراهی کردند و تو روزهای خیلی سختی که گذروندم رفیق راهم بودن سپاسگزارم .من به خونه ی اصلی خودم نقل مکان کردم و آنجا پذیرای دوستان خوبم هستم .

http://www.aseman-e-aftabi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت   توسط آندیا 

.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

آخرین باری که در یک عروسی دیدمش با تشویق و درخواست مردم روی سن رفت معلوم بود که بر خلاف گذشته آمادگی دارد و احتمالا از قبل با او هماهنگ شده . گیتارش را در آغوش کشید و شروع به نواختن کرد. به محض اینکه صدای موسیقیش به گوش جمعیت رسید صدای سوت و کف زدن بلند شد . اما برخلاف آنچه تصور می کردم خبر از آهنگی شاد نبود . دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره ........... دارم از تنهایی آتیش می گیرم .....................

بعد از آن زمان زیادی را با ما نزیست . خیلی زود رفت بارها از خودم پرسیدم آیا خواندن این آهنگ در آن شب اتفاقی بود یا واقعا قوزک پای او از همان موقع یاری رفتن نداشت.....

امروز عجیب با این آهنگ هم ذات پنداری می کنم. آری قوزک پای من هم یاری رفتن نداره .... لبای خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره ........................

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

بعضی وقتا دوای درد آدم تو دست خودشه اما نمی دونه یه ذره همت یه جو غیرت یه دریا دوست مهربون و خوب یه محیط دوست داشتنی دوا می شه واسه دردی که دیروز بی درمون می دونستیش . آره دیروز اینا یه جا جمع شدن و منو بیدار کردن . صبح پاشدم لباس پوشیدم  راستش رابخواین از شدت ضعف پاهام می لرزید حتی روی پدالهای ماشین اما اون همته و غیرته بهم نیرو دادن رسیدم دم در طبق معمول جای پارک نبود زنگ زدم سرایدار اومد جا باز کرد و کوچه را بند آورد تا دنده عقب بگیرم انگار چه خبره خودمم خنده ام گرفته بود  یهو از صدای خنده ی خودم از جا پریدم اِ اِ اِ ....... دارم می خندم با صدای بلند . بابا اصلا این جا شفاست و هر لحظه اش دوا رفتم که زود برگردم اما تازه بعد ساعت کاری جلسه که البته معمولا  حرف اصلیش یه ربعه خوش و بششش ساعت ها یهو به خودم اومدم دیدم ساعت دو تعطیل شدیم ساعت یک ربع به پنجه و ما هم که انگار نه انگار مشغوله اضافه کار همه با هم راه افتادیم چهار پنج تا ماشین تازه سر حال اومده بودیم کل کوچه که هیچ طول خیابون هم بوق زدیم عین کاروان عروس و کلی هم با هم حال کردیم منم دیدم داشتن دوستای خوب محیط کار دوستداشتنی و یه کم خواست خودم دوای دردمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

عید شما مبارک

خیلی وقته جز غم و غصه ننوشتم گفتم هرچند حال و هوای من عوض نشده اما می تونم برای حفظ ظاهر که شده حال و هوای این وبلاگ را عوض کنم.

bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج کوتاهی از عشق bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در

لبان فرو بسته خودت جستجو کن

 

bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج شاعران bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 

bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج  عاشقانه کوتاه bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

اي كه از درد دلم با خبري / قرص دل درد مرا كي مي خري؟

 

bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج دوست داشتن bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج 

ويكتور هوگو مي گه هرگز به كسي كه دوستش داري نگو دوستت دارم  

 

 bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج اشکbahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

خیلی سخت گذشت از بس که بردنم دکتر و بد بختای بیچاره جواب نداشتن که بدن خودم از خودم بدم اومده بود که باعث شرمندگیه این جماعت زحمتکش و عزیز شدم . آخه اون بنده خدا ها چه گناهی کردن که دل من اینقدر نازکه و عقل و شعورم یدک کشه احساسم شده . اما از دیروز به خودم اومدم دیدم اینکه بشینم و غصه بخورم این بلا را به سر خودم بیارم هیچ چیزی عایدم نمی کنه جز اینکه روز به روز ضعیف تر می شم و موقعیت های شغلی را که این همه براشون زحمت کشیدم با این غیبت طولانی از دست می دم و البته دشمن شاد می شم . اونایی هم که دوستم دارن  کارشون می شه صبح تا شب گریه و غصه خوردن که این چه درد بی درمانیه که بچمون بهش مبتلا شده . پس مثل گذشته ها که اراده ام زبانزد خاص و عام بود اراده کردم که از جا پاشم. به امید خدا و به یاری دعای اونایی که دوستم دارن و این مدت تنهام نذاشتن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

بعضی وقت ها اتفاقات جالبی می افته که آدم هرچی هم دلش گرفته باشه خنده اش می گیره . تو پست قبلی راجع به برج میلاد یه چیزایی گفتم .

دیروز حدود ساعت ۱۲ با کلی تلاش و خوردن قرص تب بر و مسکن بالاخره خودمو جمع و جور کردم و آژانس گرفتم رفتم سر کار که به جلسه برسم اما از اونجایی که محل کار من یه جای پیش بینی نشده است جلسه تشکیل شد اما با حضور نماینده ی شهرداری و کلانتری محل و بحث به جای مسائل و تصمیمات آموزشی به دعوت گروهی از ما برای بازدید از برج میلاد در مراسمی که امروز عصر برگزار می شه ختم شد برج میلادی که برای بازدید از اون باید ثبت نام اینترنتی کرد و رفت تو نوبت . البته در آخرش چنان حالم بد بود که قبل از پایان جلسه با عذر خواهی که به خاط بیماریم نمی تونم تو برنامه ی امروز شرکت کنم اونجا را ترک کردم اما این دعوت را به حسابی دیگه گذاشتم شاید خدا هم می خواد با نشان دادن این نشانه ها بگه بچه وقت رفتنه هرچند زوده و هنوز جوونی اما دست و بالتو جمع کن باید راهی بشی . خرافاتی نشدم اما دیگه دارم کم کم باور می کنم این دفعه این افتادن تو بستر بیماری با همیشه فرق داره........

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

 

نمی دونم چی شده راننده نیم ساعت دم در منتظر شد اما وقتی حاضر شدم تا برم سر کار تو پاهام احساس سستی کردم فکر کردم ضعف دارم درجه گذاشتم دیدم ۲ درجه تب دارم منی که سال هاست  هیچوقت در حالت های حاد عفونت گلو هم تب نمی کردم و مایه ی تعجب دکترا بودم حالا اینطوری . راننده را فرستادم بره . اما خودم موندم چرا ؟ پس چرا ایندفعه نمی تونم از جایم بلند شم این " اما نمی شه "  موزیک وبلاگ انگار تو همه ی موارد همراهم شده . به خدا همتم را جمع کردم دارم تلاشم را می کنم . انگار دارم کم می یارم لج بازی  - پافشاری -  سماجت - همت هیچکدام ایندفعه برای بلند شدن از بستر این بیماری که حالا دیگه همه چی توش با هم قاطی شده اثر نداره . شاید واقعا باید تسلیم شد . اتفاقا دیشب یاد قراری که یه روز با یه دوستی به شوخی گذاشتیم افتادم رفتن به برج میلاد اون بالا تجربه ی حس تایتانیک و بعد پریدن و رها شدن شاید واقعا چاره اینه . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

وقتی عالم و آدم دست به دست هم دادن تا دلتو بشکنن . وقتی همه اونایی که بهشون دل می بندی تو زرد از کار در میان . وقتی حسرت اینکه یکی به جای اینکه روبه روت وایسه کنارت وایسه به دلت می مونه . وقتی درست تو لحظه ای که خیلی خیلی به کسی احتیاج داری که خیلی پاش وایسادی و اون تنهات می ذاره چه احساسی پیدا می کنی غیر از پوچی و بی پناهی بدجوری دلم گرفته می خوام فریاد بزنم اما حتی صدام هم دست به دست نفس ناتوانم داده تا یاریم نکنه هر دو تا کم می یارن تا فریادم  باشن. وقتی ده یازده روزه که مثل یک موجود بی خاصیت افتادی رو تخت و هیچ کاری نمی تونی بکنی جز اینکه خودت رو مرور کنی فکر می کنی چه حالی پیدا می کنی ؟ امان از این میگرن که  تو این وانفسا تنها یار غار من شده یه لحظه هم تنهام نمی ذاره .

" درد هایی هست که مثل خوره وجود آدم را می خوره " این جمله ی هدایت خیلی ساده است اما خیلی وقت ها حکایت زندگی بیشتر ماهاست. خودم بارها تو مراحل مختلف این جمله را برای خودم گفتم اما این دفعه بیشتر از هر دفعه دارم حسش می کنم چون دردم دردی است که نمی تونم با کسی در میون بذارم . موندم سر یه دو راهی یه انتخاب : اگه بخوامش و برای خودم نگهش دارم می شه یه یادگاری که هر چند دیدنش یادآور چیزهای قشنگی تو زندگیمه اما می تونه آینه ی دق هم برام باشه . اگه نخوامش چطوری رهاش کنم دلم نمی یاد بود و نبودش هر دو دردسره نمی دونم. وسط این همه مسائل ریز و درشت که این چند وقت پیش اومده این یکی هم دیگه گل سر سبده . ای وای چه کار می تونم بکنم ؟ ای کاش می شد یکی بهم بگه اما کی؟ مگه کسی هم خبر داره اصلا می شه با کسی مشورت کرد؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط آندیا  | 

بالاخره تو این هفته عجیب و غریب یه اتفاق تکراری افتاد . اونم چه اتفاقی:

حالم بس خراب و اطرافیان بس نگران تر اجبارا مراجعه به بیمارستان تماس با دکتر مربوطه اصرار بر بستری شدن و انکار از من دیوانه و چیزی حدود ۴ ساعت علافی در دارالشفای محترم دی از برای اجبار بر ماندن و من که دیگه دیوانگیم شده شهره ی خاص و عام و غریب و آشنا از ترس آزمایشات تکمیلی و بر ملا شدن برخی مشکلات  اعلام فرمودم مرغم یک پا داره اون یه پا هم میل بر رفتن داره  اصرار نکنید کار دارم می خوام برم .

با امضای فرم با مسئولیت خود بالاخره این مرغ که به خروس جنگی شباهت بیشتری داره راهی منزل شد اما من باب جلوگیری از عملیات بعدی و خروج بی اجازه از منزل به مقصد محل کار تلفن ها شبانه به کار افتاد و هر دو جا اعلام فرمودند روبه موت است مزاحم نشوید تشریف نمی آورد . در ضمن دو فروند ماشین بنده را هم شبانه به منزل دیگری انتقال دادند تا از فرصت استفاده نکنم و جیم فنگ نزنم عین فیلم های کمدی باورتون می شه ؟

حیف حوصله ی خندیدن ندارم که از اون سوژه هایی بود که جون می داد واسه من الکی خوش چند روز پیش که بخندم به ریش عالم و از سر کار گذاشتنشون کیف کنم . حیف که جز هوای گریه کردنم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت   توسط آندیا  | 

جدی دارم دیونه می شم زدم به سیم آخر خودم هم تو کار خودم موندم امروز دوباره هوار هوار راه انداختم که می خوام برم نمی تونم بمونم . اگه از اون تصمیم هفته ی پیش قسمت دومش دست من نبود اولش که هست . پس هوار هوار انقدر الکی داد و بیدارد راه انداختم که اهل خونه بفهمن که مصمم هستم حالا یا می گذارند به حساب مریضی و ضعیفی این چند روز یا فکر می کنن تصمیمی است که گرفتم هر چه هست راهی طولانیه به این راحتی نیست اجازه ی بزرگ تر ها لازمه و پافشاری و تلاش و هزارتا هزارتای دیگه.  نمی دونم کار درستی کردم که شروع کردم یا نه اما هر چی هست به قول راننده ها هندلش را زدم با سر و صدا . هرچه دعوتم کردن به آرامش ُ تفکر یا سکوت زیر بار نرفتم حالا که تازه شروع کردم اما این حد اقل کاری است که می تونم بکنم البته منم حرصم از رفیق نا رفیق بود داد و بیدادش را اینطوری زدم . بعد از این قاعدتا باید منتظر حضور میانجی باشم .الله اعلم

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت   توسط آندیا  | 

جدی دارم دیونه می شم زدم به سیم آخر خودم هم تو کار خودم موندم امروز دوباره هوار هوار راه انداختم که می خوام برم نمی تونم بمونم . اگه از اون تصمیم هفته ی پیش قسمت دومش دست من نبود اولش که هست . پس هوار هوار انقدر الکی داد و بیدارد راه انداختم که اهل خونه فهمیدن که مصمم هستم حالا یا می گذارند به حساب مریضی و ضعیفی این چند روز یا فکر می کنن تصمیمی است که گرفتم هر چه هست راهی طولانیه به این راحتی نیست اجازه ی بزرگ تر ها لازمه و پافشاری و تلاش و هزارتا هزارتا نمی دونم کار درستی کردم که شروع کردم یا نه اما هر چی هست به قول راننده ها هندلش را زدم با سر و صدا . هرچه دعوتم کردن به آرامش ُ تفکر یا سکوت زیر بار نرفتم حالا که تازه شروع کردم اما این حد اقل کاری است که می تونم بکنم البته منم حرصم از رفیق نا رفیق بود داد و بیدادش را اینطوری زدم . حالا قاعدتا باید منتظر حضور میانجی باشم .

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت   توسط آندیا  | 

هنوز دارم با خودم می جنگم خیلی سخته اما این دفعه محکم ایستادم وا نمی دم اما این تصور خودمه امروز رفته بودم اون یکی مدرسه که کار می کنم همه وقتی رنگ و رویم را دیدند جا خوردند باورکردنی نیست اما تو همین چند روز که به یک هفته هم نمی رسه یه دفعه یه دسته موی جلوی سرم از ریشه سفید شده یکی از همکارام می گفت حوصله کنی در بیاد می شی ایندیرا گاندی اینم از اون چیز هایی است که یه عمر شنیدم اما  این چند روز به چشم دیدم شنیده بودم می گفتن یه شبه موهاش سفید شد.....

گاهی هفته ها می یان و می رن و از یکنواختی می نالیم ولی یکباره این همه اتفاق عجیب غریب برامون می افته . باور کردنی نیست  نامردی دوستی که بیاد تو خصوصی ترین مسائلت کنکاش کنه و برات دردسر درست کنه . دیروز یکی از آقایون دکترایی که  البته دکتر طب نه دکتر یه چیزی که به کار ما می خوره حال و احوالم را از همکارا شنیده بود شبونه زنگ زده می گه چقدر بهت گفتم این طرف را باهاش نشست و برخاست نکن گوش نکردی حالا ببین برای خوب بودن یه پیشینه ی خانوادگی هم لازمه که هر کسی نداره.

چقدر چرت و پرت نوشتم خودم از دست خودم کلافه شدم اما این وسیله ای است برای فکر نکردن چه کار کنم تنها راهی که الان می تونم بهش متوسل بشم همینه......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت   توسط آندیا  | 

نفهمیدم چی شد اما شد ........

از پنجشنبه پیش باید به خاطر بیماریم بیمارستان بستری می شدم اما از اونجا که خیلی پر رو هستم با مسئولیت خودم اومدم خونه اما چه خونه اومدنی با کپسول اکسیژن و نفس تنگی و سردرد و بدن درد و تب و مرگ و مرض اما هرچه بود پنجشنبه جمعه را به امید و عشق کسی که خیلی برام مهم بود سپری کردم تا شنبه صداشو بشنوم شنبه یکشنبه بد نیود هرچند مریض بودم عوضش بیکار بودم وقتم مال خودم بود می تونستم به حرف زدن با اون و گاهی فکر کردن بهش بگذرونم فرصتی بود غریب آخه انقدر تو زندگی روزمره سرم شلوغه که وقت نمی کنم فکر کنم به هر حال یکشنبه یه پیام الکی از طرف یه فالگیری رمالی چیزی روی وبلاگم دیدم خیلی جدی نگرفتم اما کمی بو دار بود از اونجا که کیف کرده بودم مریضم و نمی تونم نفس بکشم اما می تونم در عوضش فکر کنم و حرف بزنم جدی نگرفتم با طرفم هم صحبتامو کردم و قرار شد یه تصمیم جدی  بگیرم فکر می کردم به عشق اون بهتر می شم و می تونم سه شنبه یه جا ببینمش و راجع به مسئله حسابی حرف بزنیم تازه یکشنبه یه پیش در آمدهایی هم تو خونه اومدم گفتم قصد رفتن از خونه را دارم و من دیگه می خوام برای زندگیم خودم تصمیم بگیرم و راهم را پیدا کردم و ................... خلاصه کلی روده درازی و حرف های زیادی اعضای خونه اول با چشمای گشاد شده نگاهم کردن بعد گفتن تب داری هزیان می گی گفتم نه مدت هاست دارم رو این مسئله فکر می کنم و تصمیمم قطعیه شاخشون یکم دراز تر شد و من هم محکم وایسادم که شما که می دونید کاری را که بخواهم بکنم می کنم و خلاصه جر و بحث بالا گرفت اما پیش خودم گفتم بالاخره اونی را که باید می- گفتم گفتم بقیه اش دیگه تلاشه و وایسادن رو حرف صبح دوشنبه با حال جسمی خراب اما روحی قوی منی که باید از جام جم نمی خوردم به محض خروج خانواده پریدم لباس پوشیدم رفتم شارژ تلفن خریدم نه 5 نه 10 که 15 هزار تومن که می خوام حرفهای آخر را بزنم و تصمیم قطعی را بگیرم بر نگشته تلفن زنگ زد گوشی را که برداشتم همون رمال فالگیر بود و بهم گفت چه نشستی که این جونک کلاهبرداره کارش گول زدن خانم هاست و .............. یهو موندم ای وای

زنگ زدم به خودش مثل همیشه حرف نزده باورش کردم اما اونور هم بهتر از این طرف نبود یه بلایی نازل شده بود بدتر از این طرف فقط تونستیم بگیم خداحافظ و چه خداحافظ تلخی تلخ تر از زهر مار الانم بعد 2 روز تلخیش حالم را به هم می زنه خلاصه ساعت 10 صبح تکلیف معلوم بود درست نقطه مقابل اونچه شب قبل براش هوار هوار کرده بودم از 10 صبح دوشنبه تا 5 صبح چهارشنبه اگه بیدار بودم گریه می کردم . اما مجبور شدم 6 از جام بلند شم که مثلا چیزیم نیست آخه مثلا من واسه خودم کسی هستم بیست و هفتم برج  است و باید برم چک حقوق کارمندامو امضا کنم اونا که نمی دونن به من چه گذشته پاشدم لباس پوشیدم و رفتم تو خیابون دیدم زندگی جریان داره کاری هم به دل پاره پاره ی من نداره تو راه هم گوش دادم و گریه کردم : دوباره خوابشو دیدم من لعنتی دوباره هنوزم عاشقم انگار به یه قلب تیکه پاره ............ بوی نسکافه هم فضای ماشین را پر کرده بود دیگه بدتر منم انگار تازه فرصت کردم ضجه بزنم .....

همه ماشین های بغل پشت چراغ قرمز اسفندیار به نیایش زل زده بودن به من این کیه سر صبح زار می زنه گفتم به درک انقدر نگاه کنید تا کور شید.......... وقتی رسیدم دوتا همکارام تا ماشینم را جلوی در دیدن پریدن بیرون حال و روز من رو که دیدن زدن زیر گریه باورشون نمی شد این همونیه که چهارشنبه ی پیش از مدرسه رفت بیرون اما من همون بودم به خدا هر چند درونم دیگه اون نبود ........... البته ظاهرم هم نبود پس فقط اسمم همون بود ...... اما من یه موجودم هستم و باید باشم و تحمل کنم می کنم حالا می بینیم اما یه اما داره که شاید وضع ازینم بد تر بشه باید دید خدا چی می خواد منتظرم ...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط آندیا  | 

بعضی وقت ها بار غم های آدم آنقدر سنگین می شه که برای تحملش نیاز به یه همراه داری این همراه یه دوست خوب و صمیمیه تا بتونی هر اونچه تو توکوله بارت داری باهاش تقسیم کنی اما پیدا کردن این دوست کار آسونی نیست.

گاهی کسی را دوست می پنداری و سال های سال  را باهاش می گذرونی اما بعد توی یه بزنگاه چنان حالت رو می گیره که همون حال گیری برای افتادنت بسه چه برسه مشکلات و مسائل پیش اومده .

خیلی شنیده بودم امان از این بشر دوپا اما این عبارت برام حکم یه جوک و شوخی را داشت اما دوسه روز پیش تازه خدا بهم فرصت داد تا مفهوم واقعیه این عبارت را درک و تجربه کنم.

حال دیگه می دونم وقتی می گن"  از این بشر دوپا هرچی بگی بر می یاد" تازه یعنی چی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت   توسط آندیا  |